تبليغاتX
بهار نارنج

بهار نارنج

حرف های روزانه من

یک نکته

سال قبل پر بود از اتفاقات خوب ،امیدوارم با یک اتفاق خوب دیگه تکمیل بشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط بیتا  | 

امشب شب آخر سال ۸۶ هست و من دچار حس نوستالزی غریبی هستم

نوستالژی که نه ، یک حس عجیب و غریب ،اما خوب و آروم

می دونم که این روزها خوبم ،خیلی خوب و هر روز هم بهتر از روز قبل می شم

تمام روزهای گذشته اگر نه همشون اما بیشتر اونها برام روزهای خوب و درخشانی بودن،اتفاقاتی افتاد که من رو بیشتر ازهر زمان دیگه ای به خدای خودم نزدیک کرد.

امیدوارم ،امیدوارم به ادامه این روزهای خوب

و به خوب تر شدن خودم

و اینکه بتونم توی یک راه صاف (اونطوری که خودم دوست دارم )به پیش برم

برای همین همه اون چیزی که در این مدتها من ر آزار داده به گذشته سپردم،پاک کردن تمام آرشیو وب لاگ هم بخشی از اون بوده،همه چیزهای خوب و بدی که بود رو می خوام به پشت سرم بسپارم،همه تنشها و درگیری هام رو ،همه اون اتفاقاتی که من رو با زندگی درگیر کرد و من در پیدا کرد هویت خودم روز به روز سرخورده تر و غمگین تر شدم

احساس می کنم که دارم آروم آروم به خودم بر می گردم و یا شاید بهتر باشه بگم دارم بالغ می شم!!!!!!!

چیزی نزدیک به چهارسال من با تمام واقعیت های دنیای بیرون آشنا شدم و فهمیدم زندگی آغوش گرم پدرم و حمایت های ناتمام مادرم نیست،فهمیدم که مهربانی چیزی نیست که به راحتی پیدا بشه و حتی نمی شه به راحتی اون رو خرج کرد

فهمیدم هرچه مهربان تر باشی احمق تر دیده می شی

فهمیدم که چه جنگ سختی بین آدمها برای بودن و زندگی کردن و شاد بودن وجود داره

من فکر می کردم که جنگ بین آدمها فقط در شرایط سخت به وجود میاد ،اما ۴ سال تنها زندگی کردن به من نشون داد که آدمها حتی در شاد ترین لحظات ،حتی وقتی با هم خوشی می کنن هم دارن با همدیگه سر این لحظه ها و دقایق می جنگن و من چقدر از همه این چیز ها دورم

فهمیدم که در رویا زندگی می کنم و فرسنگها با واقعیت فاصله دارم و چقدر جذاب بودم ،دختری که انگار از توی قصه های کودکی اومده،شعر می خونه،قصه تعریف می کنه،پر از احساس و لطیف ، هیچ انسانی رو با معیارهای دنیای انسانی نمی سنجه

و این ویژگی های من به تمام آدمهای دور و برم حس بودن و خوب بودن و غرور می داد ،اینکه من برای همه اونها خوب یا بد شخصیت انسانی قائل بودم و نفس و روح انسانی اونها رو می دیدم

درست زمانی که فهمیدم در چه رویای عمیقی به سر می برم همه چیز شروع شد،تمام تنش ها ،افسردگی ها، تنهایی ها و تلخی ها

روبرویی با واقعیت زندگی حقیقتی بود که من رو تا مرز متلاشی شدن پیش برد

دیدن دروغ،خیانت ،دورویی و نامردی در همه شکلهایی که دارن زندگی رو بیشتر شبیه به یک کابوس کرد تا یک مطاع لذت بخش

و فرصت طلبی آدمها که اون رو حتی در نزدیک ترین دوستان خودم هم می دیدیم و حسادت.

و ترس من از دچار شدن به همه اینها

اما فکر می کنم که امروز کمی جلوتر ایستادم و دارم از یک بلندی به همه چیز نگاه می کنم ،شاید روی لبه یک صخره بالای دریا و یا شاید هم توی یک پنجره رو به حیاط و باغچه ، اما اینبار انگار می دونم که توی این باغچه باید چه بوته ای کاشت که گل بده ، لاقل راه اشتباه رو نمی خوام برم

این روزها هر یک قدم اشتباه رو خیلی زود تشخیص می دم و بابت اون خودم رو سرزنش نمی کنم ،فقط حواس خودم رو جمع تر می کنم ،به همین سادگی

امروز فکر می کنم که می خوام شجاعت به خرج بدم و یک بلیط بخرم تا سوار قطاری بشم که همیشه توی ایستگاهش بودم.

اونایی که نوشته های من رو خوندن می دونن که لحظات زیادی من خودم رو توی یک ایستگاه قطار و همهمه مردم تصویر کردم ،اما همیشه اتفاقی که افتاد این بود که من چیزی رو به جا گذاشتم و یا فراموش کردم و یا خودم در اون هیاهو گم شدم.

ولی این روزها فکر می کنم که نیازی به گم شدن ،یا جا گذاشتن ندارم،دوست دارم که توی این قطار سوار بشم و برم

بین همه آدمها حرکت کنم و چمدونم رو هم پر می کنم از چیزهایی که دوستشون دارم و یا حتی ندارم ولی می خوام که باشن ،دوست دارم یک صندوق امانت توی همین ایستگاه بگیرم وهمه چیزهایی رو که زمانی می خواستم گم کنم بریزم اون توی صندوق و کلیدش رو بذارم توی کیفم

هر وقت لازم شد بر میگردم به اینجا و همه چیزهایی رو که می خوام می برم

اما الان نیازی ندارم به اونها

یک پنجره،یک کوپه ، و یک زن در استانه ۳۰ سالگی با یک خدای خوب ترو نوازش باد روی گونه های این زن

جمع اینها چیزی بیش از امیدواری به حساب میاد

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط بیتا  |